![]() |
|
گـلگشتـی در نظـم و نـثـر ادب پارسـی | ||
|
سلام به دوستای گلم...................... بابت نظرات قبلیتون ممنون............................. امروز با یک اپ جدید اومدم امیدوارم خوشتون بیاد.............................. راستی یادتون نره ها که نظرات و امتیازهاتون باعث دلگرمی من میشه................................ دوستون دارم................................. خب حالا اگر نظر و امتیاز یادتون بره دوستون ندارمممممممممممممممممممممممم. مناظـره ادبـی زیـبـا سیمین بهبهانی
یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری ا ز رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم![]() جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی : یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا : گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟ گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی : دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا : صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟ دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی: ای رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی رندانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما شرمت نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟ سیمین عاشق پیشه را گویی سخن ها ناروا عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی طشتی فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را آتش بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی پر راز شد … دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی
پیشا پیش فرارسیدن سال
نو را به همه ی دوستان عزیزم که در طول این یک سال با نظرات وانتقادات
وپیشنهادات خوب وارزشمندشان همواره این حقیر را مورد محبت خودشان قرار
دادند تبریک وتهنیت عرض می کنم وبرای همه ی شما آرزوی سال پر از خیر وبرکت
وسلامتی دارم
مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد راه دهید یار را، آن مه ده چهار را کز رخ نور بخش او نور نثار می رسد چاک شده است آسمان غلغله ای است درجهان عنبر و مشک می دمد، سنجق یار می رسد رونق باغ می رسد، چشم و چراغ می رسد غم به کناره می رود، مه به کنار می رسد تیر روانه می رود، سوی نشانه می رود ما چه نشسته ایم پس؟ شَه ز شکار می رسد باغ سلام می کند، سرو قیام می کند سبزه پیاده می رود، غنچه سوار می رسد خلوتیان آسمان تا چه شراب می خورند! روح خراب و مست شد،عقل خمار می رسد چون برسی به کوی ما،خامشی است خوی ما زان که ز گفتگوی ما گرد وغبار می رسد
«مولوی» کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید تو لختی صبر کن چندانکه قمری بر چنار آید چو اندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید ترا مهمان ناخوانده به روزی صد هزار آید کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شمار آید چنان دانی که هر کس را همی زو بوی یار آید بهار امسال پنداری همی خوشتر ز پار آید ازین خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی فرخي سيستاني برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز مبارک بادت این سال و همه سال همایون بادت این روز و همه روز
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی ازاین باد ار مددخواهی چراغ دل برافروزی به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
بچه ها امتياز وبلاگ برتر يادتون نشه
محمد علی دشتی متخلص به فایز در سال 1250 ه ق برابر 1209 ه ش در روستای کردوان از توابع شهرستان دشتی دیده به جهان گشود.تحصیلات مقدماتی را ابتدا در روستای کردوان و سپس در روستای بردخون زیر نظر مدرسین مکتب خانه ها فرا گرفت. بعد از اتمام تحصیلات مقدماتی دوباره به کردوان بازگشت و نزد یکی از مشایخ آن ولایت که در زبان و ادبیات فارسی و عربی تسلط داشته به نام شیخ احمد فرزند شیخ عاشور مشغول به کسب علم و ادامه تحصیل گشت. ایشان در دربار محمد خان دشتی که خود نیز طبع شاعری داشت و مشغول به ترویج علم بود و کتابت می کرد مشغول به شعر گفتن و ترویج علم شد. پس از کشته شدن محمد خان فایز را به گزدراز(روستایی نزدیک به خورموج) تبعید کردند. به هر ترتیب فایز شاعر شروه سرای دشتی پس از پشت سر گذاشتن هشتاد سال زندگانی در سال 1289 ه ش برابر با 1330 ه ق در گزدراز وفات یافت.
اگر خواهی بسوزانی جهان را رخی بنما بیفشان گیسوان را بت فایز اشارت کن به ابرو بکش تیغ و بکش پیر و جوان را ***** به سیر باغ رفتم باختم من نظر بر نو گلی انداختم من الهی دیده ی فایز شود کور که دلبر آمد و نشناختم من ***** اسیر دام زلف آن پری شد پری دید و پریشان گشت فایز پری رو هر که دید از دین بری شد ***** علاجش چیست عناب لب یار همین باشد علاج درد فایـــــــز مکش زحمت طبیبم را میازار ***** دلم ای کاش بیرون میشد از تن دریغا دست بر می داشت از من کسان دارند فایز دشمن از دور من مسکین بود در خانه دشمن ***** مرا در دوزخ هجران بهشتی نگفتی فایزی هم داشتم من بریدی بی سبب تخمی که کشتی ***** اگر ماهی به زیر ابر تا کی؟ مسلمانی به دین گبر تا کی؟ اگر دانی که فایز کشتنی هست بکش ای بی مروت صبر تا کی؟ ***** نشان ماه کنعان از که پرسم؟ چو اسکندر به ظلمت رفت فایز گذار آب حیوان از که پرسم؟ ***** مرو ای جان شیرین از بر من توقف کن که آید دلبر من بده فایز به تلخی جان شیرین که جانانت بگیرد سر به دامن ***** مخوان مرغ سحر ترسم که دلدار شود آن نازنین از خواب بیدار ز بال خود حجابی کن به رویش که تا شبنم نیفتد بر رخ یار ***** زما آن چشم و ابرو میبرد دل لب و دندان و گیسو می برد دل بت فایز ز وضع طرز و رفتار نه من دل داده ام او میبرد دل ***** به گلشن تا زگل نام و نشانست حديث بلبل و گل در ميانست جهان تا هست ذکر شعر فايز ميان دوستان این داستانست ***** اگر صد تير ناز از دلبر آيد مکن باور که آه از دل برايد پس از صد سال بعد از فوت فايز هنوز آواز دلبر دلبر آید ***** دل من حالت پروانه دارد به آتش سوختن پروا ندارد دل فايز چو مرغ پر شکسته به هر جا کو فتد پروا ندارد ***** کنم مدح خم ابروت يا روت نهم نام لبت ياقوت يا قوت يقينم هست فايز زنده گردد رسد بر تخته تابوت تا بوت ***** اگر از روی تو مهجورم ای دوست زدرد دوريت رنجورم ای دوست جدا فايز زتو نز بی وفايست خدا داند که مجبورم ای دوست ***** دلا نتوان به زلفش آرميدن از اين زنجير بهتر پا كشيدن تو اى فايز! مكن بازى به زلفش كه اين مار آخرت خواهد گزيدن ***** نمىبينم ز مردم آشنايى نمىآيد ز كس بوى وفايى مده فايز! به وصل گلرخان دل كه آخر مىكشندت از جدايى ***** سر زلف تو آشوب جهان شد اسير زلف تو پير و جوان شد هنوزم اول دنياست، فايز! كه بر پا فتنه آخر زمان شد ***** خبر دارى به من هجران چه ها كرد؟ دلم را ريش و جانم مبتلا كرد ز مردم عشق تو پوشيده فايز ولى شوق تو رازش بر ملا كرد ***** برا امتیاز دادن وبلاگ برتر کلیک کن
میرزا محمد علی صائب تبریزی از شاعران عهد صفویه است که در حدود سال ۱۰۰۰ هجری قمری در اصفهان (و به روایتی در تبریز) زاده شد. در جوانی مانند اکثر شعرای آن زمان به هندوستان رفت و از مقربین دربار شاه جهان شد. در سال ۱۰۴۲ هجری قمری به کشمیر رفت و از آنجا به ایران بازگشت و به منصب ملکالشعرایی شاه عباس ثانی درآمد. در زمان پیری در باغ تکیه در اصفهان اقامت کرد و همواره عدهای از ارباب هنر گرد او جمع میشدند. وی در سال ۱۰۸۰ هجری قمری وفات یافت و در همین محل (باغ تکیه) در کنار زایندهرود به خاک سپرده شد.
عشق عالمسوز را با کفر و ایمان کار نیست گردن ما در کمند سبحه و زنّار نیست کاسه ی منصور، خالی بود - پر آوازه شد ورنه در میخانه ی وحدت کسی هشیار نیست هرکه پیراهن به بد نامی درید، آسوده شد بر زلیخا طعن ارباب ملامت عار نیست بر رگ جان ها نپیچد، تا پریشان نیست زلف نبض دل ها را نگیرد، چشم، تا بیمار نیست طوطی، از آیینه می گویند، می آید به حرف چون مرا در پیش رویش زهره ی گفتار نیست؟ پیش ما "صائب" که رطل خسروانی می زنیم گنج باد آور به غیر از باده ی خمار نیست
*****
زهی رویت بهار زندگانی به لعلت زنده، نام بینشانی دو روزی شوق اگر از پا نشیند شود ارزان متاع سرگرانی بدآموز هوس عاشق نگردد نمیآید ز گلچین باغبانی تجلی سنگ را نومید نگذاشت مترس از دور باش لنترانی شراب کهنه و یار کهن را غنیمت دان چو ایام جوانی اگر عاشق نمیبودیم صائب چه میکردیم با این زندگانی؟
*****
مهربانی از میان خلق دامن چیده است از تکلف، آشنایی برطرف گردیده است وسعت از دست و دل مردم به منزل رفته است جامهها پاکیزه و دلها به خون غلتیده است رحم و انصاف و مروت از جهان برخاسته است روی دل از قبلهٔ مهر و وفا گردیده است پردهٔ شرم و حیا، بال و پر عنقا شده است صبر از دلها چو کوه قاف دامن چیده است نیست غیر از دست خالی پردهپوشی سرو را خار چندین جامهٔ رنگین ز گل پوشیده است گوهر و خرمهره در یک سلک جولان میکنند تار و پود انتظام از یکدیگر پاشیده است هر تهیدستی ز بی شرمی درین بازارگاه در برابر ماه کنعان را دکانی چیده است تر نگردد از زر قلبی که در کارش کنند یوسف بیطالع ما گرگ باراندیده است در دل ما آرزوی دولت بیدار نیست چشم ما بسیار ازین خواب پریشان دیده است برزمین آن کس که دامان میکشید از روی ناز عمرها شد زیر دامان زمین خوابیده است گر جهان زیر و زبر گردد، نمیجنبد ز جا هر که صائب پا به دامان رضا پیچیده است ***** |
||
|
| ||